دلنوشته به قلم مسافر محمدرضا
یکشنبه 9 دی 1397 ساعت 19:15 | نوشته ‌شده به دست مسافر مقصود | ( نظرات )
بسم الله الرحمن الرحیم

در یک روز گرم تابستان با تعدادی از دوستانم در مغازه دوچرخه‌سازی که خودمان راه انداخته بودیم نشسته بودیم، حدود ساعت 8 شب بود

در یک روز گرم تابستان با تعدادی از دوستانم در مغازه دوچرخه‌سازی که خودمان راه انداخته بودیم نشسته بودیم، حدود ساعت 8 شب بود و هر سه ما می‌گفتیم و می‌خندیدیم که ناگهان سعید یکی دوستانم از جیبش قرصی درآورد و 2 تا از آن را خورد و یک قرص را به آن‌یکی دوستم مهدی داد.

هر سه ما به‌تازگی دیپلم گرفته بودیم و به فکر خوش‌گذرانی بودیم، از سعید پرسیدم این چه بود که خودت و مهدی خوردید؟ در جواب گفت می‌خواهی به تو هم بدهم، مهدی گفت به محمد فقط نصف قرص را بده و سعید قبول کرد.

حدود یک ساعت گذشت که یک‌پا در خانه بود و یک‌پای دیگرم در دستشویی بود و حالت تهوع داشتم و احساس می‌کردم که مهربان‌تر از قبل شدم.

یادم هست که بعد از دو هفته که سه یا چهار قرص می‌خوردم و یک‌شب از همان شب‌ها بود که با مهدی وسعید بودیم و آن‌قدر حس مهربانی‌ام تقویت‌شده بود که گفتم می‌خواهم به خاطر این‌که به شما ثابت کنم چقدر دوستتان دارم 2 سیگار روشن کردم و هرکدام را در یک دستم خاموش کردم و وقتی این کار را انجام دادم دردی را احساس نکردم.

حدود یک سال گذشت، من و سعید شاگرد لوله‌کشی شده بودیم که صاحب‌کارمان در تبریز قرارداد کاری بسته بود و باید دو هفته در آنجا کار می‌کردیم که مشکل بزرگی داشتیم و آن این بود که بعد از گذشت یک سال هرروز حدود 20 تا 25 قرص ترامادول می‌خوردیم درواقع باید به‌اندازه 2 هفته با خود قرص می‌بردیم.

فکری به ذهنم رسید که به عکاسی برویم و 10 قوطی فیلم خالی بگیریم تا قرص‌ها را پنهان کنیم، رفتیم داروخانه 35 خشاب قرص خریدیم و آن‌ها را داخل قوطی‌های فیلم جاسازی کردیم.

دو هفته گذشت ولی کار ما چند روز دیگر مانده بود، ما باید به‌ناچار کمتر می‌خوردیم و برای یکدیگر فداکاری می‌کردیم که یادم هست روزهای آخر نفری 20 قرص استامینوفن می‌خوردیم که در بین این قرص‌ها ترامادول مصرف می‌کردیم از ترس آن‌که ترامادول ها تمام نشود.

چند سال گذشت و به خدمت سربازی رفتم و نمی‌دانم چه شد دیگر مصرف نکردم، از خدمت برگشتم که سعید زنگ زد و گفت که بیا یکدیگر را ببینیم، رفتم ببینم چه می‌گوید، وقتی پیش سعید رفتم دیدم که تریاک می‌کشد و بعد از تعارف کردنش، شروع به کشیدن کردم که البته شیشه هم گرفته بود و به اسم رفاقت کشیدم ولی خدا را شکر که از همان اول از این ماده‌ی مخدر بدم آمد و حالم بد شد و از آن به بعد به خودم گفتم چون شیشه به تو نمی‌سازد باید تریاک بکشی که این کار را انجام دادم.

بعد از مدتی سعید شیره تریاک تعارف کرد و کشیدم که لذت‌بخش‌تر از تریاک بود و ازآنجا شیره کشیدنم آغاز شد، آن زمان فکر می‌کردم که سعید باعث اعتیاد بنده شده است، مهدی هم‌چنین حسی داشت و چند سال آخر دیگر هیچ مصرفی نداشتم ولی نتوانستم خماری را تحمل‌کنم.

ازدواج کردم و همیشه برای مصرف مواد مخدر از خانه و همسرم فرار می‌کردم و زمانی که همسرم خانه نبود سرکار نمی‌رفتم و مواد مصرف می‌کردم، اکثر سرشیفت‌ها از دستم عصبانی بودند، بعد از 2 سال همسرم از داخل خانه سنجاقی که با آن مواد مصرف می‌کردم را پیدا کرد و درحالی‌که اشک می‌ریخت نزد بنده آمد و نتوانستم خود را تبرئه کنم و از او خواستم که به من کمک کند تا اعتیادم را ترک کنم ولی انگار راه بازشده بود تا جلوی همسرم مواد مصرف کنم و هر دفعه که می‌خواستم ترک کنم، ترس از خماری نمی‌گذاشت حتی به آن فکر کنم.

دو سال از آن ماجرا گذشت که مصرف بنده چند برابر شد و صبر همسرم در حال تمام شدن بود ولی آن‌قدری که از ترک اعتیاد می‌ترسیدم از خدا نمی‌ترسیدم و در این فاصله کارم را از دست دادم و شرایط مالی بدی داشتم و اکثراً در حال قرض کردن بودم و یکی از بزرگ‌ترین آرزوهایم این بود، یک روز بیاید که مواد مصرف نکنم.

همسرم برای بهبود شرایط زندگی‌مان سرکار می‌رفت و بنده از صبح تا شب در خانه مواد مصرف می‌کردم، واقعاً از تریاک خسته بودم، همسرم می‌گفت طلاق می‌خواهم و از آن کلمات عاشقانه‌ی گذشته دیگر خبری نبود.

در شرایط بدی بودم و داشتم مسائل را بررسی می‌کردم که چگونه می‌توانم اعتیادم را ترک کنم و یاد یکی از همکارانم افتادم که به کنگره آمده بود و شربت OT مصرف می‌کرد، بلافاصله در مرورگر گوگل جستجو کردم که کنگره 60 چیست، کلی مطالب آمد ولی بنده دنبال آدرس کنگره 60 بودم و فهمیدم که فاصله‌اش تا خانه ما 5 دقیقه است.

از این ناراحت نیستم که چرا دیر به کنگره آمدم و فهمیدم که زمانش همین حالا بوده است، در حال حاضر حدود 6 ماه است که سفر می‌کنم و حالم خیلی خوب است و دیگر آن آدم سابق نیستم که با هر بادی به هر جهتی بروم و اعتیادی که خودم خواستم تا یک فرد مصرف‌کننده باشم را به گردن کسی بیندازم.

در این شش ماهی که سفرم را در کنگره شروع کردم توانستم خودم را تغییر بدهم و برای این تغییرات خود را مدیون کنگره 60 می‌دانم و سعی می‌کنم در این دریای بزرگ یک سهمی کوچکی داشته باشم.

از جناب مهندس تشکر می‌کنم که بستر خوبی را برای مصرف‌کننده‌ها درست کردند تا به درمان برسیم و از تمامی خدمتگزاران کنگره 60 و کمک راهنمای عزیزم آقا امیرحسین که زحمت بسیاری برای بنده کشید تا این حس خوب را داشته باشم سپاسگزارم.

از اینکه به صحبت‌های بنده گوش کردید سپاس‌گزارم.

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دلنوشته،


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
علیرضا مسافر لژیون ۵ جمعه 5 بهمن 1397 21:48
محمدرضا داداش لژیونی برای تو و همسفرت آرزوی بهترین ها دارم امیدوارم در طول سفر خاطری اسوده داشته باشی تا به نهو احسنت سفرت را به پایان برسانی
مسافر پوریا لژیون 25 یکشنبه 16 دی 1397 09:48
محمد جان امیدوارم در مسیر عشق باشی و از خدمتگزاران کنگره 60 بشی.
مسافرمهدی جباری از کرج پنجشنبه 13 دی 1397 18:17
محمد رضای عزیز خیلی خوشحالم از این حسی که داری ،،و امیدوارم ثابت قدم باشی و خدمتگذار در جایی که زندگی دوباره بر همه ما هدیه شد
چهارشنبه 12 دی 1397 22:18
محمدرضا عزیز.دلنوشته دلنشینی بود.با حرکت در مسیر کنگره فتح هیچ قله ای ناممکن نیست.با قدرت ادامه بده
غلامرضا ‌‌‌‌‌‌‌از‌‌ کرج چهارشنبه 12 دی 1397 18:03
دوست عزیز دل نوشته حرفی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند ثابت قدم باشی
مرتض مرادی چهارشنبه 12 دی 1397 14:09
سلام. محمد رضا جان از دلنوشته شما بسیار لذت بردم خیلی عالی بود و تبریک عرض میکنم خدمت استاد عزیزم آقای امیر حسین بابت همچنین رهجوهای خوبی که پروش میدهند
حسین چاقمی چهارشنبه 12 دی 1397 01:30
محمد جان تازه مطلبت را خوندم خیلی خوشحالم که توانستی راه خودت را پیدا کنی وباورداشته باش که بعداز هر سیاهی سفیدی خواهد بود امیدوارم به انچه خواسته ات است برسی برات سلامتی ارزو دارم .قربانت
حسین چاقمی چهارشنبه 12 دی 1397 01:29
محمد جان تازه مطلبت را خوندم خیلی خوشحالم که توانستی راه خودت را پیدا کنی وباورداشته باش که بداز هر سیاهی سفیدی خواهد بود امیدوارم به انچه خواسته ات است برسی برات سلامتی ارزو دارم .قربانت
مسافر محمدباقر از کرج سه شنبه 11 دی 1397 11:21
آقا محمدرضا تبریک میگم دلنوشته زیبایی بود در این مسیر ‌مقدس ثابت قدم باش تا به بهترین ها دست پیدا کنی.
مسافر مقصود از کرج سه شنبه 11 دی 1397 10:37
محمد جان درود بر شما
امیدوارم در سفرت استوار و ثابت قدم باشی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو